ابراهیم علیه السلام در عین آنکه عابد، پارسا و شیفته حق بود، مرد کار و تلاش نیز بود و هرگز روا نمى دانست که بیکار باشد. بخشى از زندگى او به کشاورزى و دامدارى مى گذشت . در این راستا پیشرفت قابل توجهى داشت ، و صاحب چند گله گوسفند بود.
بعضى از فرشتگان به خدا عرض مى کردند: (( دوستى ابراهیم با تو به خاطر آن همه نعمتهاى فراوانى است که به او عطا کرده اى . ))
خداوند خواست به آنها نشان بدهد که چنین نیست ، بلکه ابراهیم خدا را به حق شناخته است ، به جبرئیل فرمود: (( کنار ابراهیم برو و مرا یاد کن ))
جبرئیل کنار ابراهیم علیه السلام آمد و دید کنار گوسفندانش است . روى تلى ایستاد و با صداى بلند گفت :
سبوح قدوس رب الملائکه و الروح :
پاک و منزه است خداى فرشتگان و روح !
ابراهیم علیه السلام تا نام خدا را شنید آن چنان شور و حالى پیدا کرد که هیجان زده شد و زبان حالش چنین بود:
| این مطرب از کجاست که بر گفت نام دوست | تا جان و جامه نثار دهم در هواى دوست | |
| دل زنده مى شود به امید وفاى یار | جان رقص مى کند به سماع کلام دوست |
ابراهیم به اطراف نگریست و شخصى را روى تل دید، نزدش آمد و گفت : (( آیا تو بودى که نام دوستم را به زبان آوردى ؟ )) او گفت : آرى . ابراهیم گفت : بار دیگر از نام دوستم یاد کن ، یک سوم گوسفندانم مال تو.
او گفت : سبوح قدوس رب الملائکه و الروح (۱۳۶)
ابراهیم علیه السلام از او درخواست کرد یک بار دیگر نام دوستش را یاد کند، نصف گوسفندانش را بدهد. آن شخص براى بار سوم واژه هاى فوق را تکرار کرد. و باز ابراهیم علیه السلام از او درخواست یک بار دیگر نام دوستش را یاد کند تا همه گوسفندان را به او ببخشد. آن شخص ، آن واژه را بار دیگر تکرار کرد. ابراهیم علیه السلام گفت : دیگر چیزى ندارم ، خودم را به عنوان برده بگیر و یک بار دیگر نام دوستم را بر زبان آور. آن شخص نام خدا را به زبان آورد.
ابراهیم به او گفت : (( اینک من و گوسفندانم را ضبط کن که از آن تو هستیم . ))
در این هنگام جبرئیل خود را معرفى کرد و گفت : (( من جبرئیلم ، نیازى به دوستى تو ندارم ، حقا که مراحل دوستى خدا را به آخر رسانده اى ، سزاوار است که خدا تو را به عنوان خلیل (دوست خالص ) خود برگزیند. (۱۳۷)



