هنگامى که پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله چشم به جهان گشود، سرپرست و جدش عبد المطلب ، او را به بانویى به نام (( حلیمه سعدیه )) که بادیه نشین بود سپرد تا به او شیر دهد و از او نگهدارى کند. حلیمه حدود چهار - پنج سال از ایشان نگهدارى کرد، تا روزى پیامبر صلى الله علیه و آله به حلیمه چنین فرمود: (( اى مادر! چرا دو نفر از برادرانم را (منظور فرزندان حلیمه بودند) در روز نمى بینم ؟ ))
حلیمه : آنها گوسفندان را به بیابان ، براى چراندن مى برند، اکنون در بیابان هستند.
محمد صلى الله علیه و آله : چرا من همراه آنها نمى روم ؟
حلیمه : آیا دوست دارى همراه آنها به صحرا بروى ؟
محمد صلى الله علیه و آله : آرى .
صبح روز بعد، حلیمه روغن بر موى محمد صلى الله علیه و آله و سرمه بر چشمانش کشید و یک (( مهره یمانى )) براى محافظت به گردنش آویخت . آن حضرت بیدرنگ مهره را از گردن بیرون آورده به دور انداخت ، سپس رو به حلیمه فرمود:
مهلا یا اماه ! فان معى من یحفظنى :
مادر جان ! آرام بگیر، این چیست ؟ من خدایى دارم که مرا حفظ مى کند. (نه مهره یمانى ) (۲۷۶)



