مادر موسى علیه السلام طبق الهام الهى ، تصمیم گرفت کودکش را به دریا بیفکند. به طور محرمانه سراغ یک نفر نجار مصرى که از فرعونیان بود آمد و از او درخواست یک صندوقچه کرد. نجار گفت : صندوقچه را براى چه مى خواهى ؟ یوکابد که زبانش به دروغ عادت نکرده بود، گفت : (( من از بنى اسرائیل ، نوزاد پسرى دارم ، مى خواهم نوزادم را در آن مخفى نمایم . ))
نجار مصرى تا این سخن را شنید، تصمیم گرفت این خبر را به جلادان برساند. به سراغ آنها رفت ولى آنچنان وحشتى عظیم بر قلبش مسلط شد که زبانش از سخن گفتن باز ایستاد. مى خواست با اشاره دست ، مطلب را بازگو کند که مامورین از این حرکات او چنین برداشت کردند که این آدم اهل مسخره و دیوانه است ، لذا او را زدند و از آنجا بیرون نمودند.
او وقتى که حالت عادى خود را باز یافت ، بار دیگر براى گزارش نزد جلادان رفت . دوباره مانند اول زبانش گرفت . این بار موضوع سه بار تکرار شد. او وقتى که به حال عادى بازگشت ، فهمید که در این موضوع یک راز الهى نهفته است . در این موقع صندوق را ساخته ، تحویل مادر موسى علیه السلام داد. (۱۵۲)
مادر موسى علیه السلام نوزاد خود را داخل آن صندوق نهاد و در صبحگاهى که خلوت بود، کنار رود نیل آمد و آن را داخل رود نیل انداخت و امواج ، آن صندوق را با خود برد. این لحظه براى مادر موسى ، لحظه بسیار حساس و پر هیجان بود. اگر لطف الهى نبود مادر فریاد مى کشید و از فراق نور دیده اش جیغ مى زد، که در نتیجه جاسوسان متوجه مى شدند. ولى خطاب آمد: (( و لا تخافى و لا تحزنى ... )) (نترس و محزون نباش ! ما موسى را به تو بر مى گردانیم ) (۱۵۳) در اینجا قلب مادر آرام گرفت .
| مادر موسى چو موسى را به نیل | در فکند از گفته رب خلیل | |
| خود ز ساحل با حسرت نگاه | گفت کاى فرزند خرد بى گناه | |
| گر فراموشت کند لطف خداى | چون رهى زین کشتى بى ناخداى | |
| وحى آمد کاین چه فکر باطل است | رهرو ما اینک اندر منزل است | |
| ما گرفتیم آنچه را انداختى | دست حق را دیدى و نشناختى | |
| سطح آب از گاهوارش خوشتر است | دایه اش سیلاب و موجش مادر است | |
| رودها از خود نه طغیان مى کنند | آنچه مى گوییم ما آن مى کنند | |
| به که برگردى به ما بسپاریش | کى تو از ما دوستر مى داریش (۱۵۴) |
موقعى که مادر، موسى علیه السلام را به آب مى سپرد، به دخترش سفارش کرد به دنبال صندوقچه برو و ماجرا را پى گیرى کن .
خواهر موسى علیه السلام دستور مادر را انجام داد و از فاصله دور به جستجو پرداخت و از دور متوجه شد که فرعونیان صندوق را از آب گرفتند. بسیار شاد شد که برادر کوچکش از خطر آب نجات یافت .



