یا مجیر



قصه هاى زندگى امام جواد عليه السلام

بخشش امام جواد (ع) و سؤ ال خدا

مرحوم شیخ طوسى و کلینى ، به نقل از علىّ بن ابراهیم قمّى و او به نقل از پدرش ، ابراهیم بن هاشم حکایت نماید:

روزى در محضر مبارک امام محمّد جواد علیه السلام بودم ، شخصى به نام صالح بن محمّد - که از طایفه واقفیّه بود - وارد مجلس امام علیه السلام شد و اظهار داشت :

یابن رسول اللّه ! مبلغى به مقدار ده هزار دینار از وجوهات شرعیّه نزد من بوده است که مؤ منین ، آن ها را در اختیار من قرار داده بودند تا تحویل شما دهم .

ادامه مطلب...
 

نهى از منکر امام جواد علیه السلام

 

محمد بن ریان گوید: مامون هر نیرنگى که داشت براى دنیاطلبى امام جواد علیه السلام بکار برد ولى نتیجه اى نگرفت . چون درمانده شد و خواست دخترش را براى زفاف نزد حضرت بفرستد، دویست دختر از زیباترین کنیزان را خواست و به هر یک از آنان جامى که در آن گوهرى بود داد تا وقت حضرت به کرسى دامادى نشیند به او تقدیم کنند اما امام علیه السلام به آنها توجهى نکرد.
مردى آوازه خوان و تارزن را که مخارق نام داشت و از ریش بسیار بلندى برخوردار بود طلبید و از او خواست تا کارى کند که امام جواد علیه السلام به امور دنیوى سر گرم شود.

ادامه مطلب...
 

کمک به گرفتاران

ى بیکار بوده و دنبال کار مى گشت ، به فکرش رسید از امام جواد علیه السلام بخواهد تا براى او کارى انجام دهد، از این رو به اباهاشم داود بن قاسم گفت : وقتى نزد امام علیه السلام رفتى از او بخواه مرا به کارى گمارد. من هم وقتى یه محضر امام علیه السلام شرفیاب شدم خواستم در این باره با او صحبت کنم که دیدم غذا مى خورد و گروهى نیز نزد او هستند و نشد سخنى بگویم .
امام علیه السلام فرمود: اى ابا هاشم ! بیا غذا بخور و مقدارى غذا نزد من گذارد، آنگاه بدون آنکه من سؤ ال کنم فرمود: اى غلام ! ساربانى را که ابا هاشم آورده است نزد خود نگهدار.

 

شیوه سخن گفتن

 

روزى مامود به قصد شکار بیرون آمد و با جاه و جلال سلطانى عبور مى کرد، عده اى از بچه ها در راه بازى مى کردند و امام جواد علیه السلام هم که حدود یازده سال داشت در کنار آنها ایستاده بود. بچه ها که چشمشان به مامون و اطرافیانش افتاد از ترس فرار کردند اما آن حضرت از جاى خود حرکت نکرد.
مامون به او نزدیک شد و با یک نگاه آثار متانت و بزرگى را در چهره او مشاهده کرد. آنگاه به او گفت : چرا مانند بچه هاى دیگر فرار نکردى ؟

ادامه مطلب...
 

توبه به مصیبت زهرا

(ذکر یا بن آدم ) گوید: در خدمت امام رضا علیه السلام بودم که حضرت جواد علیه السلام را که سن شریفش از چهار سال کمتر بود به محضر او آوردند آنگاه آن حضرت دست خود را بر زمین زد و سر مبارکش را به جانب آسمان بلند کرد و مدتى طولانى فکر کرد.
امام رضا علیه السلام فرمود: جان من فداى تو باد براى چه این قدر فکر مى کنى ؟
عرض کرد: به ظلمى که به مادرم فاطمه علیه السلام کردند فکر مى کردم.

 

عبادت به نیابت از ائمه علیه السلام

موسى بن قاسم گوید: به امام جواد علیه السلام عرض کردم : خواستم به نیایت از شما و پدرت خانه را طواف کنم اما به من گفته شد به نیابت از اوصیاء، طواف کردن جایز نیست .
امام علیه السلام فرمود بلکه هر قدر مى توانى طواف کن و بدان که طواف از جانب اوصیا جایز است .
سه سال از این ماجرا گذشت و با آن حضرت ملاقات کردم و عوض کردم : من سه سال پیش از شما اجازه خواستم تابه نیابت از شم او پدرت طواف کعبه کنم و شما هم اجازه دادید و من آنچه خواستم طواف کردم سپس چیزى به قلبم خطور کرد و مطابق آن عمل کردم .

ادامه مطلب...
 

اظهار نظر جاهلانه درباره اسلام

على بن ابراهیم از پدرش نقل مى کند هنگامى که امام رضا علیه السلام به شهادت رسید با جمعى از شیعیان براى زیارت خانه خدا به مکه رفتیم و در این سفر به محضر امام جواد علیه السلام رسیدیم . در آنجا که بسیارى از شیعیان را دیدیم که از شهرهاى مختلف براى دیدار آن حضرت آمده بودند. در این هنگام عبداللّه بن موسى عموى امام جواد علیه السلام که پیر مردى بزرگوار و دانشمندان بود وارد مجلس شد. او لباس خشن به تن کرده بود و آثار سجده رد پیشانیش آشکار بود.امام جواد علیه السلام در حالى که پیراهن و ردایى از کتان در تن داشت و کفش سفید به پا کرده بود اتاق بیرون آمد مجلس شد. عبداللّه برخاست و از او استقبال کرد و بین چشمانش را بوسید. همچنین شیعیان حاضر در مجلس به احترام او برخاستند و حضرت بر روى صندلى نشستند. حاضران از روى حیرت و تعجب درباره خرد سالى آن حضرت به یکدیگر نگاه مى کردند.
در این هنگام یکى از حاضران سکوت را در هم شکست و از عبداللّه عموى امام جواد علیه السلام سوالى کرد و او پاسخ غیر صحیحى داد.
امام جواد علیه السلام از پاسخ ناصحین عمویش خشمگین شد و رو به او کرد و فرمود: اى خدا بترس و پرهیزکار باش در پیشگاه خدا چرا از روى جهل به او ناآگاهى فتوا دادى.

 

شیعه واقعى

مردى با خوشحالى بر امام جواد علیه السلام وارد شد، امام علیه السلام به او فرمود: چرا تو از این گونه شادمان مى بینم ؟
عرض کرد: یابن رسول اللّه ! شنیدم که پدرت فرمود:

بهترین روزى که بنده خدا باید در آن خوشحال باشد روزى است که خداوند به او توفیق انفاق و نیکى به برداران مومن خود را مى دهد. امروز ده نفر از برادران فقیر و عیالوارم از فلان جا براى کمک نزد من آمدند و من هم به هر یک از آنها کمک کردم ، از این رو خوشحالم .

ادامه مطلب...
 
مطالب بیشتر...
صفحه 1 از 2

حاضرین در سایت

ما 41 مهمان آنلاین داریم

حدیث روز

قطعه ایی از بهشت

You must have Flash Player installed in order to see this player.

تبادل لینک

صفحه اصلی قصه هاى تربيتى قصه هاى زندگى امام جواد (ع)